Author: ففری
•Thursday, August 20, 2009
!حالا با کی قرار پارک گفت و گو بذارم و هیچ وقت نشه که بریم
حالا برای کی تعریف کنم همه ی اون خاطره هایی رو که تند تند، فقط برای تو، تعریف میکردم!
حالا شبها قبل از خواب با کی حرف بزنم و بگم که قصّه ی تولّدمو برام تعریف کنه!
حالا توی سفر با کی آهنگ گوش بدم و با هم زمزمه کنیم یا حتّی فریاد بزنیم، با اعتماد به نفس بالا، اون هم در حالیکه شعر رو بلد نیستیم!
حالا قرار پیاده روی صبح رو با کی بذارم!
حالا کی بهم بگه:" فری بیا با هم ناهار بخوریم"!
.
.
.
.
حالا چی کار کنم...؟

غصّه نمیخورم امّا، غصّه نخوریا....ء


|
This entry was posted on Thursday, August 20, 2009 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

3 comments:

On August 20, 2009 at 12:00 PM , جولزی said...

غصه م شد
عینکی نیستم ولی یه چیزایی رو از کنار پلک هام جا به جا کردم

 
On August 20, 2009 at 6:13 PM , علی said...

سلام.
نمیدونم چرا با خوندن نوشته هاتون دلم گرفت؟
چی شده آیا؟اتفاق بدی افتاده؟
انشااله که اینطور نباشه.
موفق باشید

 
On September 12, 2009 at 12:21 PM , vb said...

تو میری شاید که فردا... رنگ بهتری بیاره..