Author: شیرین
•Friday, December 25, 2009
دلم میخواد منتظر بشم ففری بیاد بعد با هم ناهار بخوریم
دلم میخواد به مامان بگم با من قهری؟
دلم میخواد به بابا بگم بیا دنبالمچون خیلی خسته م
دلم میخواد با جلال و جواد سر همه چی کل کل کنیم
دلم میخواد موهای گره خورده صبا رو شونه کنم
دلم میخواد بشینم با سینا کارتون تکراری نگاه کنم
دلم میخواد با نرگس و نگار و خاله ها حرف خصوصی بزنیم
دلم خیلی چیزا میخواد خیلی چیزا

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
هر آنچه دیده نبیند هم این دل کند یاد

|
This entry was posted on Friday, December 25, 2009 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

2 comments:

On December 26, 2009 at 11:16 AM , ففری said...

من هم دلم خیلی چیزا میخواد خیلی چیزا

خیلی بیشتر فهمیدم که:
رد شدن از خیابون بدون اینکه کسی دستمو بگیره خیلی سخته.
گذشتن از کنار هر چیزی که خاطره داره، وقتی که دوباره خاطره ای نسازه خیلی سخته.
غر نزدن خیلی سخته و اینکه کسی بهم نگه چقدر غرغرویی خیلی سخت تره...

اما یک نفس عمیق که اون رو با خواهر بزرگت شریک باشی خیلی لذت بخشه، خیلی

شاید اندکی صبر، سحر نزدیک است؛ شاید

 
On December 26, 2009 at 7:18 PM , Anonymous said...

شیرین گلم
دلم برات تنگ شده عزیزم.دیشب خوابتومیدیدم
از اینکه صورت ماهتو دیدیم خوشحالم والان
برای رسیدنت به هدفای قشنگت برات دعا میکنم و
منتظر لحظه ای هستم که در آغوشت بگیرم