Author: ففری
•Friday, January 01, 2010
وقتی که به زبان می آورم که:" امروز هم گذشت و کسی ما رو نکشت"؛
وقتی که تجربه ام در سنگین قدم برداشتن زیاد می شود؛
وقتی که روزی حس کنم می خواهم بزنمت!؛
وقتی که گریه را زیبا بپندارم، آن هم گریه ای که از اندوه و درد است؛
وقتی که از بی خبری هایم راضی باشم؛
وقتی که توانایی سخن گفتن را به واسطه ی تنهایی هایم از دست می دهم؛
وقتی که برایم، تمام لحظه های خوب با فعل ماضی همراه می شوند؛
وقتی که فرصت فکر کردن دارم و فکر نمی کنم؛
وقتی که فکر کردن هایم را می گذارم برای زمانی که فرصتی ندارم؛
وقتی که زمزمه ی روزهایم سکوت باشد؛
وقتی که ابراز لطف و احساس دیگران از جانب من به راحتی با بی پاسخی روبرو می شود؛
وقتی که وقت هایم تمام می شوند؛
.
.
.
نمی دانم، تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم؟

|
This entry was posted on Friday, January 01, 2010 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

5 comments:

On January 1, 2010 at 9:24 PM , علی said...

سلام.خوب هستید؟ خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم به وبلاگم اومدین و نظر دادین.براتون آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت دارم. خدا نگهدارتون باشه

 
On January 2, 2010 at 5:01 PM , چه فرقی میکنه said...

بخشی از من بخشی از تو را درک میکند

 
On January 4, 2010 at 12:03 AM , saeh ban said...

neveshtehe besyar tavanmandanehee bood
ama besyar besyar ghamam gereft:-(
ba inke kam kam daram movafeghe jariyan meshki misham , ama be shedat dar hale moghavematam ta hanooz ham khakestari fekr konam
yade roozhaei ke hameh chiz az dariche zehnam sefid bood bekheir :-( yani mishe dobare sefid fekr konam ? :-(

 
On January 7, 2010 at 10:53 PM , علی said...

سلام. ممنون که می آیید به وبلاگم.

 
On January 10, 2010 at 8:21 PM , Shirin said...

ففری تو همیشه خیلی خوب می نویسی من حسودیم میشه