Author: شیرین
•Saturday, May 08, 2010
امشب همون فرصتیه که چند ماهه منتظرشم
همه چی آماده ست
تنهایی و هزاران بغض فرو خورده
|
This entry was posted on Saturday, May 08, 2010 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

6 comments:

On May 8, 2010 at 7:33 AM , گلخونه said...

بیا قسمت کنیم تنهایی مونو

 
On May 8, 2010 at 7:46 PM , saeh ban said...

هر وقت برای بخض فرو خورده برنامه ریزی کردم تا در تنهای هام برم سراغش خبری ازش نمی شه
مثل اینکه برنامه پذیر نیست

 
On May 8, 2010 at 9:14 PM , ففری said...

درد دامنه دارد....

 
On May 10, 2010 at 1:06 AM , Anahita said...

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود.

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود!

 
On May 11, 2010 at 5:13 AM , شیرین said...

امیدوارم هیچوقت برات پیش نیاد ولی میشه برای برنامه ریزی کرد برای ترکیدن بغضها. وقتی اینقدر زیاد میشن که هر لحظه فقط باید مواظب باشی که اشکات سرازیر نشن حتی وقتی داری با دوستات حرف میزنی و میخندی

 
On May 11, 2010 at 8:02 AM , ففری said...

....آااااااااااخ شیرین من