Author: شیرین
•Sunday, August 01, 2010
کلی غم و غصه تو دلم قلمبه شده چیکار کنم خب
اگه میتونستم تنهایی خونه بگیرم اونوقت هرشب که میرفتم خونه کلی گریه میکردم. باید گریه کنم  اساسی
مثل اونروز که با سینا جونم حرف زدم
شنبه دو هفته پیش بود که بعد از نهار در تنهایی و غربت نشسته بودم تو اتاق دانشجویان دکترا. اصلا اعصاب نداشتم برگردم آفیس. چوچو هم اونروز دیوونه شده بود. تلفنم که زنگ خورد سینا جون بود. وقتی بهم گفت "میخوام بیام پیشت" بغضم ترکید حتی بعد از نیمساعت که برگشتم آفیس گریه بند نمیومد.مجبور شدم برم بیرون از دانشکده. یکساعت گریه کردم. ولی خیلی خوب بود. به نظر من که گریه کردن اصلا نشونه ضعف نیست. اتفاقا نشونه اینه که دل آدم هنوز زنده ست و کلا زندگی براش مهمه. ولی با وضعیت مزخرفی که زندگی من داره دلم بزودی میمیره. خیلی احساس بدبختی میکنم


|
This entry was posted on Sunday, August 01, 2010 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

1 comments:

On August 3, 2010 at 4:29 AM , ففری said...

.باید زنده بمونه