Author: ففری
•Wednesday, October 13, 2010
خب حالا برگشتم، که چی؟
نمیگید اونچه که از دل هم برنیومده، شاید به دل یه بنده خدایی بشینه؟

.فقط همین رو میگم که خیلی عصبانی ام، هیچ هم لذّت نمی برم


حوصله هم ندارم؛
انگیزه هم ندارم؛
زمزمه هم ندارم؛


هیچ کس هم با من حرف نزنه (اصلاً هم نمیخوام به روی خودم بیارم که همین جوری هم کسی نیست که بخواد چیزی بگه و احتیاجی نبوده )که این خط رو بنویسم
|
This entry was posted on Wednesday, October 13, 2010 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

4 comments:

On October 14, 2010 at 8:30 AM , شیرین said...

ولی من دلم میخواد باهات حرف بزنم ففری کوچولوی من

 
On October 16, 2010 at 2:40 AM , جولزی said...

ففری جون چرا عصبانی؟ بیا با خودم حرف بزن
ما که هستیم

 
On November 5, 2010 at 9:50 PM , negar said...

ففری هیچ وقت هیچ انتظاری نداشته باش نه فقط از بقیه بلکه از خودت هم , شاید بگی این چه ربطی به حرف من داشت!

 
On November 10, 2010 at 10:31 PM , ففری said...

اتفاقا دقیقا مرتبط بود
متشکرم از یادآوریت، چون مسئله همین انتظار بود، نه از بقیه، که تماما از خودم انتظاری داشتم بیجا و دارم سعی میکنم که باهاش کنار بیام