•Wednesday, October 27, 2010
.اون پیرمرد، همونی که مطمئن ایستاده بود؛ انتهای خوبی های دیروز بود
.دیروز خوب گذشت، آنقدر خوب که یکبار دیگر از غر زدنهایم شرمنده شدم
خوب به اندازه ی یادی که همه جا، پا به پایم آمد؛
،خوب به اندازه ی هوایی که انتظارش را می کشیدم
....و خوب به اندازه ی حسی که برای اوّلین بار تجربه اش کردم
هرچند سم اسب ها در آب و پریدنشان از میان شعله های آتش هیچ تازگی نداشت

0 comments: