•Wednesday, November 10, 2010
امروز یاد روزی افتادم که بعد از مدت ها سر نخی از خودم پیدا کردم،
میان تراکم زندگی گمش کرده بودم.
-خسته ام از اعدادی که صدای خسته ی دوست داشتنی هایم را به دنبال دارند
-خسته ام از دلهره ی آینده که نمی دانم از کدام مسیر آمده و از کدام مسیر می توانم راهیش کنم، که برود؛ برود تا دوردست ها، برود تا خود آینده
-خسته ام از خستگی های هر روز
-خسته ام از سکوتی که جز آن راهی نیست
-خسته ام از دوست داشتن ....
ص
میان تراکم زندگی گمش کرده بودم.
-خسته ام از اعدادی که صدای خسته ی دوست داشتنی هایم را به دنبال دارند
-خسته ام از دلهره ی آینده که نمی دانم از کدام مسیر آمده و از کدام مسیر می توانم راهیش کنم، که برود؛ برود تا دوردست ها، برود تا خود آینده
-خسته ام از خستگی های هر روز
-خسته ام از سکوتی که جز آن راهی نیست
-خسته ام از دوست داشتن ....
ص
:منتظر می مانم تا روزی زمزمه ام گردد
همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری
بعد از غم مهجوری
يک شاخه ی گل بردم به برش
ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری
بعد از غم مهجوری
يک شاخه ی گل بردم به برش

0 comments: