Author: ففری
•Tuesday, August 09, 2011
از روزی که رفتی و من شب رو بیدار موندم، دیگه تمام شب های ماه رمضون اون سال رو بیدار بودم؛
سال بعدش هم که فاصله ی افطار و اذون صبح اونقدر کم بود که دیگه بیدار شدن معنی نداشت؛
امّا امسال بیدار نمیشدم؛ تا دو شب پیش که اتفاقی تا دم دمای اذون بیدار بودم، رفتم رادیو رو روشن کردم، از راهی که معمولاً صبح ها از اونجا وارد آشپزخونه نمیشم، وارد شدم


گریه ام گرفت؛

از اونطرف رفتم بیرون و دوباره از همون راه همیشگی وارد شدم؛
با اینکه خیلی وقت بود که به دیدن صندلی های خالی آشپزخونه عادت کرده بودم اینبار خالی بودنشون خیلی زیاد به نظرم اومد؛ خیلی زیاد
نشستم کف آشپزخونه و فهمیدم که دلم خیلی وقته که خیلی تنگه، دنبال بهونه بودم که اشک بریزم و الآن تقریباً یک ساله که هیچ کس و هیچ چیز بهونه ای دستم نداده

این بغضِ گلوله شده

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ مِنْ جَلالِکَ بِاَجَلِّهِ وَکُلُّ جَلالِکَ جَلیلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ بِجَلالِکَ کُلِّهِ
|
This entry was posted on Tuesday, August 09, 2011 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

0 comments: