Author: ففری
•Thursday, May 27, 2010
ما هم یه زمانی برو و بیایی داشتیم، سرمون شلوغ بود، وقت سر خاروندن نداشتیم، از خستگی خوابمون می برد (!)؛ خلاصه اینکه از این دست ماجراها داشتیم
.
.
.
.
حالا خب
....نداریم دیگه
Author: شیرین
•Tuesday, May 25, 2010
:من میدونم دیگه سیصد سال بعد که خدای نکرده خواستم جان به جان آفرین تسلیم کنم علتش این بیماریه


شما هم تلاش کنید تلفظش رو یاد بگیرید که اگه خواستید بگید شیرین از چی مرد کم نیارید، خب اونوقت مردم فکر میکنن الکی دارید یه مرض قلمبه سلمبه میگید که مرگ منو توجیه کنین
Author: شیرین
•Monday, May 24, 2010

خب وبلاگمون داره چند وقته که خاک میخوره. این ففری نمیدونم چرا اصلا فعال نیست بدتر از من.

من خیلی چیزا مینویسما چون همیشه دوست داشتم نویسنده یا شاعر باشم ولی استعدادشو ندارم. چیزایی که تایپ میکنم که یا منتشر نمیکنم یا بعد از یه مدت پاکشون میکنم . بعضی چیزا رو هم که توی دفترچه آزمایشگاه مینویسم که مثلا بعدا بیام اینجا بذارم ولی وقت نمیشه. سرنوشت اونها ریخته شدن توی سطل آشغال در حالت ریزریز شده که هیچکس نتونه بخوندشون. یه خاطره تعریف کنم تا درس عبرتی باشه!

چند سال پیش، یکی از دفترهامو که خیلی چیزا توش نوشته بودم یعنی نوشته های 5 یا 6 سال رو ریز ریز کردم به طوری که کسی نتونه بخونه؛ البته این کار خودش چند روز طول کشید. بعد ریختم توی دو تا کیسه پلاستیکی مشکی و گذاشتم توی کیفم. احساسم دقیقا مثل آدمی بود که یه دیگه رو کشته و جسدشو ریزریز کرده میخواد ببره یه جایی سر به نیست کنه. هی با خودم فکر میکردم توی سطل آشغال چه خیابونی بریزم که خیلی از اون طرفها رد نمیشم. یه روز که داشتم از یه خیابونی رد میشدم ریختمش توی یه سطل آشغال. آخه من تا اون موقع به خیابون نرفته بودم چون هیچوقت کاری نداشتم. فکر میکردم این اولین و آخرین دفعه ست. ولی ای روزگار . از دو سال بعد تا پنج سال بعدترش؛ به خاطر کارهای مختلف هی مجبور بودم برم اون خیابونه. حالا درس عبرتش برای شما چی بود رو نمیدونم ولی من دیگه نمیخوام هرچی نوشتم بریزم دور. برای همین ازین به بعد هر چی نوشتم میذارم اینجا شاید هم فقط چیزهایی بنویسم که قابل انتشار تو وبلاگ باشه. شاید هم خاطرات نوشتم ؛ نمیدونم.

از ففری هم میخوام که بنویسه. من خیلی دوست دارم چیزهایی که تو مینویسی ففری جونم. تو استعدادشو داری. جولزی هم استعدادشو داره ولی میدونم سرش خیلی شلوغه. جواد هم که چند سال بود میخواست یه وبلاگ بسازه بنام گل واژه که بالاخره ساخت ولی دیگه شش ماهه آپ نکرده؛ آخرش هم ما نفهمیدیم که اون عکسه تو پست آخر چی بود؟!

Author: شیرین
•Saturday, May 08, 2010
امشب همون فرصتیه که چند ماهه منتظرشم
همه چی آماده ست
تنهایی و هزاران بغض فرو خورده