Author: ففری
•Thursday, June 09, 2011
من شکایت دارم؛

از پشه ای که مدام موقع حرف زدن مزاحم میشه؛
از موزاییکهای کف پیاده رو که لق میخورن و زیرشون آب جمع شده؛
از آب دهن هایی که جا به جا تو پیاده رو هاست؛
از خودپردازها، از قیافه ی اتوبوسها، از بند کفشهایی که بسته نشدن یا اونهایی که هیچ وقت باز نمیشن، از آدامسهایی که راحت باد نمیشن، از جدول هایی که راحت حل نمیشن، از مورچه هایی که روی جدول خیابون ها راه می رن
...

از دزدها
از آدم هایی که حرف، بی مایه میزنن
از اون هایی که نیستن
از تو؛
از اویی که کنار توست؛
از رنگ هایی که پریدن
از راههایی که تمومی ندارن
از ایران
از ایرانی
از غیر ایران
از غیر ایرانی
.
.
.
.
و

....از آسمون ابری ای که نباره



:زمزمه ی روزها و لحظه های زیادی ست
چه در دل من، چه در سر تو