Author: ففری
•Tuesday, November 29, 2011
احساس هام خسته ن؛
خنده هام؛
گریه هام؛
نفسهام؛
نگاههام؛
حرفهام؛
نوازشهام؛
قدمهام؛
خسته ن، خسته ن و کمی بیشتر همراهیم نمیکنن



و این تنهایی من رو به قعر میبره؛

.دستم رو رها کن



....شاید فقط گوشها هستن که هنوز خسته نیستن، شاید
Author: ففری
•Wednesday, October 26, 2011
(چه لطفی داره که یکی رو داشته باشی که بهت بگه: "عاشق شو" ( با این لحن که: عاشق شو خره! و شاید من خره رو نشنیدم
.
.
.
.
امّا وقتی عشقی نیست، من چرا عاشق بشم؟





و من به بودنی نیازمندم....
Author: ففری
•Friday, October 14, 2011
زندگی در سایه روشنی می گذرد؛ که گاه بی اندازه سایه و گاه بی اندازه روشن ست




!!نمیدانم سایه روشن از کجا آمده؛ سایه که یا به یکباره تمام می شود، یا به یکباره شروع

مانده ام بی زمزمه؛
.....شاید فریاد بزنم
Author: ففری
•Friday, September 23, 2011
ردّی هست که از بین رفتنی نیست؛ پاک کردنش را تلاشی نباید

امّا


هرگاه فراتر از تنها یک رد شد، بی شک آغوش ممتدی می طلبد؛ سرشار از سکوت
....
Author: ففری
•Sunday, September 04, 2011
!خدا
....اگر یه موقعی دلت تنگ شد، بیا تا من در آغوش بگیرمت
.قول میدم که ازت نخوام حرفی بزنی



....امّا اگر نیای، میفهمم که من میتونم حسی رو داشته باشم که تو نمی تونی؛ دلتنگی



:زمزمه ی این روزهای من ست
چه کنم با دل تنها.... چه کنم با این درد؟
Author: شیرین
•Saturday, August 20, 2011

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق*** که درین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود *** آدم آورد درین دیر خراب آبادم




این فالی بود که 2 سال و اندی پیش توی یکی از اتوبوسهای میدون هفت تیر خریده بودم. چند روز پیش توی اثاث کشی دیدمش

Author: ففری
•Tuesday, August 09, 2011
از روزی که رفتی و من شب رو بیدار موندم، دیگه تمام شب های ماه رمضون اون سال رو بیدار بودم؛
سال بعدش هم که فاصله ی افطار و اذون صبح اونقدر کم بود که دیگه بیدار شدن معنی نداشت؛
امّا امسال بیدار نمیشدم؛ تا دو شب پیش که اتفاقی تا دم دمای اذون بیدار بودم، رفتم رادیو رو روشن کردم، از راهی که معمولاً صبح ها از اونجا وارد آشپزخونه نمیشم، وارد شدم


گریه ام گرفت؛

از اونطرف رفتم بیرون و دوباره از همون راه همیشگی وارد شدم؛
با اینکه خیلی وقت بود که به دیدن صندلی های خالی آشپزخونه عادت کرده بودم اینبار خالی بودنشون خیلی زیاد به نظرم اومد؛ خیلی زیاد
نشستم کف آشپزخونه و فهمیدم که دلم خیلی وقته که خیلی تنگه، دنبال بهونه بودم که اشک بریزم و الآن تقریباً یک ساله که هیچ کس و هیچ چیز بهونه ای دستم نداده

این بغضِ گلوله شده

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ مِنْ جَلالِکَ بِاَجَلِّهِ وَکُلُّ جَلالِکَ جَلیلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ بِجَلالِکَ کُلِّهِ
Author: ففری
•Sunday, August 07, 2011
نمی دونم؛
نمی دونم چرا هر وقت میخوام به این فکر کنم که کاش جای یک نفر دیگه بودم، همش به آدمهایی فکر می کنم که زندگی های خیلی سخت
و پردردی دارن؛ یعنی حتّی نمی تونم حالا که فقط فکره، به نقطه ی مقابل فکر کنم
....

نمی دونم این دیگه چه مَرَضیه؟
Author: ففری
•Thursday, June 09, 2011
من شکایت دارم؛

از پشه ای که مدام موقع حرف زدن مزاحم میشه؛
از موزاییکهای کف پیاده رو که لق میخورن و زیرشون آب جمع شده؛
از آب دهن هایی که جا به جا تو پیاده رو هاست؛
از خودپردازها، از قیافه ی اتوبوسها، از بند کفشهایی که بسته نشدن یا اونهایی که هیچ وقت باز نمیشن، از آدامسهایی که راحت باد نمیشن، از جدول هایی که راحت حل نمیشن، از مورچه هایی که روی جدول خیابون ها راه می رن
...

از دزدها
از آدم هایی که حرف، بی مایه میزنن
از اون هایی که نیستن
از تو؛
از اویی که کنار توست؛
از رنگ هایی که پریدن
از راههایی که تمومی ندارن
از ایران
از ایرانی
از غیر ایران
از غیر ایرانی
.
.
.
.
و

....از آسمون ابری ای که نباره



:زمزمه ی روزها و لحظه های زیادی ست
چه در دل من، چه در سر تو

Author: ففری
•Saturday, April 23, 2011
دوست جدید سه ساله م رو که سه ساعته با هم آشنا شدیم صدا می زنم؛
با یه نگاه و حرکتی که به سرش میده میگه که حرفم رو بزنم؛
....بهش نگاه می کنم و می گم: دوستت دارم


لبخند می زنه و جواب میده: قبلا دوستم نداشتی؟
Author: ففری
•Monday, April 18, 2011
:زمزمه ی بلند بلندی هست که این روزها زیاد می شنوم

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

Author: ففری
•Thursday, March 03, 2011
نمی دونم الآن کجام


امّا کاش؛
....یا فقط، من باشم یا من فقط، نباشم
Author: ففری
•Sunday, February 20, 2011
یادته دستت رو گاز گرفتم و خون اومد

یادته پایه ی میز رو رها کردم و خورد روی پات و ناخنت تا کلی وقت سیاه بود

یادته شیشه ی ماشین رو دادم بالا و انگشتت بین شیشه و پنجره له شد



این ها رو که حتماً یادتونه، من یک عالمه ی دیگه هم یادمه

!!!!امّا من که نمی خواستم
Author: ففری
•Monday, February 14, 2011


دو تا خونه اونطرف تر از خونه ی مامانجون یه خونه ای بود؛ که دستگیره ی درش مثل پیراشکی بود
.
.
.
.
....هنوزم هست

EKG
Author: شیرین
•Saturday, January 29, 2011

نزدیک بود. خیلی نزدیک

فقط بگم که
خدا خیلی دوستتون داره 

Author: ففری
•Friday, January 07, 2011
دو کلمه بیشتر نبود که پشت آن همه قیل و قال پنهانش می کردیم

اکنون؛
قیل و قالی که نیست،
دو کلمه را فریاد کنیم تا بلکه رهایمان کند این بغض.



-اگر بود غیر از خودم، که با او حرفی بزنم....

-هنوز هم خوشبختم