Author: ففری
•Wednesday, December 22, 2010
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود **** دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک **** بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد **** عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است **** آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نمانم هرگز **** چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم **** خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق **** مفتی عقل در این مسله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی **** خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ **** که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
Author: ففری
•Tuesday, December 21, 2010
خدایا؛
....تو چقدر تنهایی
Author: ففری
•Wednesday, December 15, 2010
.
.
.
.
چقدر خوشبخت بودم که راحت اشک می ریختم


وای؛ از اشک هایی که جاری نمی شوند، نمی شوند، نمی شوند تا تماماً تمامت کنند....


- از این سَموم که بر طرف بوستان بگذشت****عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
Author: شیرین
•Friday, December 03, 2010
هر چقدر خواستی به من دروغ بگو
خیالم راحته. آخه باورشون نمیکنم 
ولی
هیچوقت
به خودت دروغ نگو