Author: ففری
•Thursday, February 21, 2013
ماشین رو روشن میکنه و راه میفتیم.
من کنارش نشستم و اون با من حرف میزنه و من با اون، کنار اون تنها جاییه که سکوت همه جاهارو پر نمیکنه.
میرسیم و باهم میدویم سمت تاب و باهم مسابقه میدیم که هر کسی بیشتر بره بالا، میخواد که تا آسمون بره نقلی ریزه  من :)
بعد میریم چرخ و فلک.
میگه "چشماتو ببند و سرتو این وری خم کن"
منم سرمو همه طرفی میبرم که همه رو امتحان کرده باشم و اون میگه " نه نه فَردی، این وری"
به حرفش گوش میکنم.
شروع میکنه خندیدن و وسط خنده اش میگه " واااااای فَردی" و باز میخنده.
با اینکه داره یه جای خالی رو روی قسمت ثابت چرخ و فلک میبینه اما بازم میخنده که غصّه نخوریم
 و من میدونم که چقدر دوستش دارم این ریزه رو
و الآن تو آسمونه نقلی ریزه ی من


زمزمه ی این روزها:
خوشبخت باش....