Author: شیرین
•Friday, December 25, 2009
دلم میخواد منتظر بشم ففری بیاد بعد با هم ناهار بخوریم
دلم میخواد به مامان بگم با من قهری؟
دلم میخواد به بابا بگم بیا دنبالمچون خیلی خسته م
دلم میخواد با جلال و جواد سر همه چی کل کل کنیم
دلم میخواد موهای گره خورده صبا رو شونه کنم
دلم میخواد بشینم با سینا کارتون تکراری نگاه کنم
دلم میخواد با نرگس و نگار و خاله ها حرف خصوصی بزنیم
دلم خیلی چیزا میخواد خیلی چیزا

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
هر آنچه دیده نبیند هم این دل کند یاد

Author: ففری
•Friday, December 25, 2009
!بارها نوشتم امّا نگذاشتم که بخوانی؛ اکنون بخوان

-





.

Author: ففری
•Sunday, December 20, 2009
رنگ ها همانهایی اند که بودند
طعم ها همانهایی اند که بودند


صداها ظاهراً، همانهایی اند که بودند

روزها ظاهراً، همانهایی اند که بودند
شب ها ظاهراً، همانهایی اند که بودند
لحظه ها ظاهراً، همانهایی اند که بودند
حس ها ظاهراً، همانهایی اند که بودند
.
.
.
.

....تنها همه خاطره دار شده اند
Author: ففری
•Thursday, December 10, 2009
یکی یه چیزی بگه

یکی با من حرف بزنه، امّا نگه که: "چرا اینا رو نوشتی؟"
یکی با من حرف بزنه بدون اینکه بخواد من حرفی بزنم
یکی با من حرف بزنه حتّی اگه فکر کرد که دوست ندارم گوش بدم
یکی باور کنه که " باورش سخته که بدونی این خرس قطبی فقط به آغوش کسی احتیاج داره!"

یکی یه چیزی بگه

یکی یه چیزی بگه

یکی یه چیزی بگه

یکی یه چیزی بگه

Author: ففری
•Wednesday, December 02, 2009
فقط میخوام بگم که بی تفاوتی و بی توجّهی رو دوست ندارم ( بی تفاوتی و بی توجّهی هم دوستم ندارن پس!)

فقط میخوام بگم که مگه میشه بین دو تا غروب، طلوعی نباشه؟

فقط میخوام بگم که مسخ ره شدن، مسخره ست

....

Author: ففری
•Thursday, November 26, 2009
دیدین:
-
بعضی وقتا بغض گلوی آدما رو میگیره، بعد گریه شون میگیره
-
بعضی وقتا آدما گریه شون میگیره، بعد بغض گلوشونو میگیره
؟
دیدین؟


ادغامش کنین....

ع



زمزمه ی این روزهایم:
ع

خدایا، خدایا
یگانه تویی
همه گریه ها را بهانه تویی

Author: شیرین
•Tuesday, November 17, 2009
Research Planمی خوام این بیت از حافظ رو به عنوان
: به استادم بدم


جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

فقط نمیدونم چه جوری ترجمه کنم که مفهوم رو برسونه


Author: ففری
•Friday, November 13, 2009
چند وقت بود که انگار خوشحال نبودم از ته دل، چون دلیلشو نفهمیدم رفتم تو فاز خوشحالی الکی!!
حالا که دیدم دچار خوشحالی بی دلیل شدم، خوشم نیومد و دنبال همون دلیلی که بیخیالش شده بودم، گشتم؛

فهمیدم چند وقته که حس نمی کنم خدا دوستم داره

پی:(!)
1)
- اَاا، یک ماه گذشت
- اَاااااا، دو ماه گذشت
- اَااااااااا، سه ماه و پنج روز کم گذشت
- اَااااااااااااااااااااااااااااااا، یازده ماه گذشت
2)
هی شماهایی که می دونید دارم به شما می گم!، گیر ندید وگرنه دیگه نمی تونم حرفهامو بگم!
3)
مسئول آب دادن به گلدونهای انجمن شدم.

ع
Author: ففری
•Thursday, November 12, 2009
می خواستم یه چیزی بگم!
چی بود؟!



یادم رفت....

ع
Author: شیرین
•Sunday, November 08, 2009
نه کار ایناست"
نه کار اوناست
از این و اون نیست
"از ماست که بر ماست

Author: ففری
•Friday, November 06, 2009
اینبار جمله ی "مواظب خودت باش" رو نگفت، چون میدونست که تو ابن شرایط خیلی مسخرست!
اینبار نگفت که " از کنار برو، از سایه برو، دستت رو بگیر به دیوار!"

اونقدر از اینکه چند تا آدم رو از زیر دست و پای چند تا آدم دیگه بیرون کشیده بود عصبانی بود که بی دلیل شروع کرده بود به سیگار کشیدن، انگار یادش رفته بود که از سیگار خوشش نمیاد....


ع

Author: ففری
•Friday, October 16, 2009
...
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خداي نكرده تب كرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايي مرغوب بخريم
و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را


ما بايد دوست بداريم
...
Author: ففری
•Wednesday, October 14, 2009
"
بایست؛
بایست؛
بایست وقتی عابر رد میشه
میخوای با تیر بزنمت؟
"

اینا حرفایی بود که دیروز از یک عابر در حال عبور از خیابون، خطاب به راننده ی ماشینی که سوارش بودم، شنیدم

Author: ففری
•Wednesday, October 07, 2009
همون پیرمردی بود که گفته بودم هر روز دو بار در مسیر رفت و برگشت میبینمش؛ دیروز باز هم بعد از 4 ماه دیدمش و خیالم راحت شد!

- یادم نیست؛ گفته بودم؟!

-رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود
.
.
.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.


پ
Author: ففری
•Thursday, October 01, 2009

!متشکّرم که دروغم رو آشکار کردی، نزدیک بود همه باور کنن

Author: شیرین
•Thursday, October 01, 2009
آمریکا آمریکا
ننگ به نیرنگ تو
... خون جوانان ما می چکد از چنگ این چشم بادومیهای
Author: شیرین
•Saturday, September 26, 2009
"در پیشرفت زبان انگلیسی همین بس که بجای "اوخ" میگیم "اوپس
Author: ففری
•Thursday, September 24, 2009
این دیگه چه حسیه که به سراغم اومده؛ یا به سراغش رفتم؟!



- انگار غصّمه....

ع
Author: شیرین
•Sunday, September 20, 2009
حقیقت اینه
هر جا بری آسمون یه رنگه
اما
واقعیت اینه
ما آدمها داریم روی زمین زندگی می کنیم
Author: ففری
•Tuesday, September 15, 2009
:حالا دیگه کسی رو میخوام که
بتونم حرفامو بهش بگم و بدونه که چی میگم (از نوع برادر بزرگانه!)
همیشه مهربونیش فوران کنه (از نوع خواهر بزرگانه!)
باهام بیاد سینما و پارک، بتونیم با هم به همه چی بخندیم و بگیم ولش کن ( از نوع برادر کوچکانه! از من کوچکتر نه؛ از بزرگا کوچکتر)

.
.
.
میدونم پیدا نمیشه
Author: ففری
•Sunday, September 13, 2009
هیچ فکر نمیکردم بیدار شدن با صدای زنگ موبایل هم میتونه خوشایند باشه!


سه دقیقه و چهل و نه ثانیه؛ صدات خیلی نزدیک بود، انگار که کنار من دراز کشیده بودی....ء


Author: ففری
•Sunday, September 06, 2009
"خاموش می مانم تا به حرف درآیی، سکوت می کنم تا دیوار بینمان بلندتر نشود؛ امّا یادت باشد من هنوز همانم که بودم"



- نمیدونم امیدی هست؟
Author: ففری
•Monday, August 31, 2009
!دوسِن داران




چند شب پیش یه سؤال از بابا پرسیدم که به تعبیر بابا سؤال سختی بود! نتیجه ی صحبت این شد که: خب باباها همیشه نمیتونن دلایل رو بگن که!
- شما ها هم با این آخر هفنه هاتون، آخه شنبه و یکشنبه هم شد آخر هفته!
- کلّاً دارم یه بار دیگه زندگی میکنم.
- چند صباحیست در باب اعتیاد به گودر میشنوم؛ تا این حد آخه؟
- به اینا میگن پی نوشت؟
.
.
.
.
- همه ی اینا یعنی اینکه کلّی حرف دارم مثل اینکه


Author: ففری
•Wednesday, August 26, 2009
....وقتی یک چشم مخاطبت مصنوعی باشه، سخته تصمیم بگیری به کدوم چشمش نگاه کنی
Author: ففری
•Monday, August 24, 2009
دلگرمی برای دلی که سرد نیست




!قدری دلسردی بدهید لطفاً....
Author: ففری
•Thursday, August 20, 2009
!حالا با کی قرار پارک گفت و گو بذارم و هیچ وقت نشه که بریم
حالا برای کی تعریف کنم همه ی اون خاطره هایی رو که تند تند، فقط برای تو، تعریف میکردم!
حالا شبها قبل از خواب با کی حرف بزنم و بگم که قصّه ی تولّدمو برام تعریف کنه!
حالا توی سفر با کی آهنگ گوش بدم و با هم زمزمه کنیم یا حتّی فریاد بزنیم، با اعتماد به نفس بالا، اون هم در حالیکه شعر رو بلد نیستیم!
حالا قرار پیاده روی صبح رو با کی بذارم!
حالا کی بهم بگه:" فری بیا با هم ناهار بخوریم"!
.
.
.
.
حالا چی کار کنم...؟

غصّه نمیخورم امّا، غصّه نخوریا....ء


Author: ففری
•Wednesday, August 19, 2009
....آخه این همه حرف رو چه جوری میشه گفت؟! نمیشه دیگه، هیچ جوری نمیشه ، نمیشه، نمیشه





حاشیه:
- خیلی وقت بود عینکم رو به این دلیل از چشمام برنداشته بودم
- یه وقتایی اصل صحبت رو تو حاشیه بیان میکنن که زیاد مهم به نظر نیاد، نمیدونم برای چی!ء
- دلم میخواست بپرم بالا پایین؛ امّا نمیدونم چرا نپریدم
- کلّا ً نمیدونم دیگه ، نمیدونم
- به ساز دنیا نمیرقصم حتّی اگه نتونم ساز مخالف بزنم، حتّی

Author: ففری
•Monday, August 17, 2009
فرض کن شبه، کاملا ً تاریکه و داری لب پرتگاه راه میری، دست یک نفر دیگه رو هم گرفتی و با احتیاط حرکت میکنید.


اگه پات سر بخوره چی کار میکنی؟
احتمالا ً نمیرسی که به این مسئله فکر کنی و بی اختیار اونچه که تو دستته رو محکم میگیری....
.
.
.
.
امّا تو چه جوری تونستی اون لحظه، با اختیار، دست منو رها کنی؟

Author: ففری
•Sunday, August 16, 2009
مَ بهوتَ م
Author: ففری
•Wednesday, August 12, 2009
انقدر از این شیشه ها که چند تا سوراخ هم دارن، برای اینکه بشنویم یا ببینیم (!) یا نمیدونم به چه کار دیگه ای میان، بدم میاد....

همین
Author: ففری
•Tuesday, August 11, 2009
فِفول بر وزن مِمول!


- چرا اسمم خُتَن نیست؟


- عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد


-طرز بیان: سینایی- ازبازی ما برو بیرون



Author: ففری
•Thursday, August 06, 2009
....یه حسنی داری که خیلی چیزها رو باعث میشه، اون حسن اینه که خوبی-
Author: ففری
•Tuesday, August 04, 2009
یک سر طناب دستت بود،
یک سر طناب دستم بود،


پاره شد،




گره اش زدیم،





کوتاه شد؛ نزدیکتر شدیم....ء

Author: ففری
•Sunday, August 02, 2009
یادم میاد کلاس سوم دبستان زنگ آزمایشگاه داشتیم، آزمایشگاه علوم.
چند جلسه از کارمون به کپک مربوط میشد.
بار اوّل همه در گزارش آزمایشمون نوشتیم کپک. معلّم مون هم برای همه خطّ قرمز کشیده بود و نوشته بود: کفک!
از همون بار دوم تقریباً همه و بعدتر کاملاً همه نوشتن کفک، امّا من باز نوشتم کپک!
و هر بار معلّم خطّ قرمز کشید و نوشت کفک.... تا بار آخر که دیگه هیچی ننوشت.
انگار به این نتیجه رسیده بود که در مورد من کاری نمیتونه بکنه!
امّا شاید اگه اون بار هم می نوشت کفک، من هم بعد از اون برای همیشه می نوشتم کفک....ء
Author: ففری
•Friday, July 31, 2009
شمردن بلد نیستم،

دوست داشتن بلدم،

و گاهی شده
یکی را دوبار دوست داشته باشم....!ء

Author: ففری
•Tuesday, July 28, 2009
به من که کسی نگفت




اما من بهت میگم: میدونم که دلت آشوبه....ء

Author: ففری
•Sunday, July 26, 2009
دخترک چطور تونست به همین راحتی چنین دعایی بکنه؟
دخترک روزی چند بار این دعا رو میکنه؛ به همین راحتی؟
دخترک هر بار به همین راحتی این دعا رو میکنه؟
دخترک مگه میدونست که خدا منو دوست داره یا نه؟
.
.
.
دخترک گفت: دعا میکنم که خدا دیگه دوستت نداشته باشه.ء

Author: شیرین
•Saturday, July 25, 2009
یه مدته خودمومیذارم جای
دانشجوهایی که اتاقها شون توی خوابگاه به آتش کشیده میشه
و می ترسم

یه مدته خودمو میذارم جای
مسافرهایی که توی هواپیمایی هستن که داره سقوط میکنه
و می ترسم


و می ترسم از آن روز
از روزی که رازهای نهان آشکار گردد

یوم تبلی السرائر- سوره طارق آیه نهم
Author: ففری
•Thursday, July 23, 2009
....از جلسه امتحان بیرون میام و به ساعتی که از اثر دندون روی مچ دست چپم ساخته شده نگاه میکنم



برای اینکه اینو بنویسم مجبور شدم سر جلسه ی امتحان مچ دستم رو گاز بگیرم!!!!ء


Author: شیرین
•Wednesday, July 22, 2009
شاید این جمعه بیاید

شاید


ما منتظرانیم واقعا آیا؟

Author: ففری
•Tuesday, July 21, 2009
سرنوشت را که نوشت؟
.
..
...
سرش را نوشت یا تهش را؟!ء
Author: ففری
•Saturday, July 18, 2009
"وای از آن گلی که دست من بود، خموش و یک جهان سخن بود"


....زمزمه ی این روزهای من است....
Author: شیرین
•Friday, July 17, 2009
چقدر سخت شده تشخیص درست و غلط

چقدر سخت شده تشخیص حق و باطل

چقدر سخت شده زندگی

چقدر سخت شده نفس کشیدن

Author: ففری
•Tuesday, July 14, 2009
!تا حالا دیدی بعضی از چیزها خودشون مثل سایه ن؟
.
.
.
.
وای به وقتی که سایه شون بهشون نزدیک هم باشه!!!!ء

متوجه هستی چی میگم که؟

Author: ففری
•Friday, July 10, 2009
....عجب دوران خوشی ست این دَوَرانِ

Author: شیرین
•Friday, July 10, 2009
هر نفسی که فرو می رود
ممد حیات است
و
چون بر میاید
مفرح ذات
...
پس نفس بکش
یک نفس عمیق

هر چند نفس کشیدن تو هوای آلوده این روزها سخته

Author: ففری
•Thursday, July 09, 2009
دم
.
.
.
بازدم
.
دیگر دم را بعد میگویم