Author: ففری
•Wednesday, December 22, 2010
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود **** دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک **** بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد **** عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است **** آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نمانم هرگز **** چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم **** خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق **** مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی **** خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ **** که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
|
Author: ففری
•Tuesday, December 21, 2010
|
Author: ففری
•Wednesday, December 15, 2010
.
.
.
.
چقدر خوشبخت بودم که راحت اشک می ریختم
وای؛ از اشک هایی که جاری نمی شوند، نمی شوند، نمی شوند تا تماماً تمامت کنند....
- از این سَموم که بر طرف بوستان بگذشت****عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
|
Author: شیرین
•Friday, December 03, 2010
هر چقدر خواستی به من دروغ بگو
خیالم راحته. آخه باورشون نمیکنم
ولی
هیچوقت
به خودت دروغ نگو
|
Author: ففری
•Wednesday, November 24, 2010
جایی خالیست، دستی در دستم؛
جایی خالیست، تنی در آغوشم؛
جایی خالیست، نگاهی در نگاهم؛
که
خالی می کند جای شادی را در دل و لبخند را بر لب.
این جاهای خالی هیچ کجا را پر نمی کنند مگر فاصله ها را....
پی:
- دلم دردی که دارد با که گوید....
ص
|
Author: ففری
•Friday, November 19, 2010
....هجوم زمزمه، سکوت ها در پی دارد
تو بگوی
|
Author: ففری
•Friday, November 12, 2010
آخری را بر من ببخش؛ پس می گیرم ودوستت دارم بسیار هنوز
|
Author: ففری
•Wednesday, November 10, 2010
امروز یاد روزی افتادم که بعد از مدت ها سر نخی از خودم پیدا کردم،
میان تراکم زندگی گمش کرده بودم.
-خسته ام از اعدادی که صدای خسته ی دوست داشتنی هایم را به دنبال دارند
-خسته ام از دلهره ی آینده که نمی دانم از کدام مسیر آمده و از کدام مسیر می توانم راهیش کنم، که برود؛ برود تا دوردست ها، برود تا خود آینده
-خسته ام از خستگی های هر روز
-خسته ام از سکوتی که جز آن راهی نیست
-خسته ام از دوست داشتن ....ص:منتظر می مانم تا روزی زمزمه ام گردد
همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری
بعد از غم مهجوری
يک شاخه ی گل بردم به برش
|
Author: شیرین
•Sunday, November 07, 2010
یادمه وقتی بچه بودم هر وقت کارتون دختر کبریت فروش رو میدیم گریه می کردم
امروز وقتی داشتم
تک و تنها
توی سرما
راه می رفتم
و
نمی رسیدم
و یک کمی هم می ترسیدم
مطمئن شدم که گریه هام الکی نبوده و واقعا حس دختر کبریت فروش رو درک می کردم
با این تفاوت که من میخواستم هر چه زودتر برگردم خونه ولی اون نه
|
Author: شیرین
•Saturday, November 06, 2010
Tonight I could use a shoulder to cry on.
http://www.backupflow.com/g.htm?id=9244
|
Author: ففری
•Wednesday, October 27, 2010
.اون پیرمرد، همونی که مطمئن ایستاده بود؛ انتهای خوبی های دیروز بود
.دیروز خوب گذشت، آنقدر خوب که یکبار دیگر از غر زدنهایم شرمنده شدم
خوب به اندازه ی یادی که همه جا، پا به پایم آمد؛
،خوب به اندازه ی هوایی که انتظارش را می کشیدم
....و خوب به اندازه ی حسی که برای اوّلین بار تجربه اش کردم
هرچند سم اسب ها در آب و پریدنشان از میان شعله های آتش هیچ تازگی نداشت
|
Author: ففری
•Monday, October 18, 2010
:من باید بتوانم فریاد کنم
....خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا رو میدانم
.این بار تنها به زمزمه اش راضی نخواهم شد
: زمزمه میکنم
دل وقتی مهربونه، شادی میاد میمونه
|
Author: ففری
•Wednesday, October 13, 2010
خب حالا برگشتم، که چی؟
نمیگید اونچه که از دل هم برنیومده، شاید به دل یه بنده خدایی بشینه؟
.فقط همین رو میگم که خیلی عصبانی ام، هیچ هم لذّت نمی برم
حوصله هم ندارم؛
انگیزه هم ندارم؛
زمزمه هم ندارم؛
هیچ کس هم با من حرف نزنه (اصلاً هم نمیخوام به روی خودم بیارم که همین جوری هم کسی نیست که بخواد چیزی بگه و احتیاجی نبوده )که این خط رو بنویسم
|
Author: ففری
•Tuesday, October 05, 2010
جاهایی خالی ست که تنها صاحبانشان می توانند پرشان کنند و به دل می نشیند اینکه، دیگران تلاش بیهوده نمی کنند تا جای خالی دیگری را پر کنند؛
....امّا عجیب اینست که تلاشی هم نمی کنند که، لااقل اکنون که هستند، جای خودشان را خالی نکنند
:زمزمه ی این روزهای من است
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید
|
Author: ففری
•Tuesday, September 28, 2010
روزها، مثل كودكي كه از خواب بعد از ظهر بزرگترها خسته ست، از خواب شبتان خسته ام؛
و شب ها را با رؤيايي از روزتان سپري مي كنم....
پس كي دوران قصد خجسته شدن دارد؟
|
Author: ففری
•Tuesday, September 21, 2010
.يك سالي ست كه زندگي طعم ديگري به من چشانده است
خبرها زيادند، قاصدك ها اين طور مي گويند-
مورچه ها زياد تر شده اند و به همان نسبت راه رفتن سخت تر-
گربه ها بي تفاوت شده اند، گويي آدميت آموخته اند-
:زمزمه ي اين روزهاي من است
....نه ديگه اين واسه ما دل نميشه
هيچ مگوي
|
Author: ففری
•Saturday, September 18, 2010
،باز مسئله دل است
كه كاش نبود؛
....دل را مي گويم
|
Author: شیرین
•Friday, September 10, 2010
میبینم که امسال که من نیستم نماز عید رو دارن توی دانشگاه برگزار میکنن. ولی ای روزگار من حتی دلم برای خوابیدن در صبح عید فطر با اون همه صدای هلی کوپتر تنگ شده
|
Author: شیرین
•Tuesday, September 07, 2010
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
|
Author: شیرین
•Wednesday, September 01, 2010
چرا وقتی من میام
تو میری
چرا وقتی من هستم
تو نیستی
چرا وقتی من سلام میکنم
تو خداحافظی میکنی
چرا وقتی من نگاهت میکنم
تو صورتت رو برمیگردونی
چرا وقتی من آن میشم
تو آف میشی
|
Author: ففری
•Sunday, August 29, 2010
:با مفاهیمی از دل بیشتر آشنا شدم
دلی که گرفته؛
دلی که افتاده؛
دلی که شکسته؛
دلی که تنگ شده؛
دلی که آزرده؛
دلی که رنجیده؛
دلی که رفته؛
دلی که آرمیده؛
دلی که لرزیده؛
....دلی که به دلی راه یافته
|
Author: شیرین
•Tuesday, August 17, 2010
انگشتم یه تاول گنده زده. یعنی خیلی گنده ها. یه تاول آبدار. یعنی خیلی آبدار
آخه سوخته
حالا نمیدونم چرا اینقدر ذوق دارم که بهش نگاه کنم. یکی نیست بگه تو چرا آدم نمیشی
|
Author: ففری
•Tuesday, August 10, 2010
،مشغولم
....مشغول باز کردن گره هایی که جدایی را باعثند
:زمزمه این روزهاست
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری؛ شکسته قلب من، جانا به عهد خود وفا کن
|
Author: شیرین
•Thursday, August 05, 2010
Believe it or not,
Like it or not,
I still believe in what I'm feeling.
|
Author: ففری
•Wednesday, July 28, 2010
امروز رسیدم به صفحه ای که گلبرگهای خشک یاس اونجا بودن؛
امروز یه جایی رفتم که بوی اتاق دَستون می داد؛
امروز زیاد یاد کردم از اونچه هایی که خشنودم می کرد؛
:امروز حافظ گفت
صبا زمنزل جانان گذر دریغ مدار وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
امروز
....امروز گذشت
|
Author: ففری
•Thursday, July 22, 2010
....چای میگه مهمون داریم، امّا
|
Author: شیرین
•Thursday, July 22, 2010
کاشکی بهم میگفتی که دوستم داری
|
Author: شیرین
•Thursday, July 15, 2010
فقط اومدم بگم که دل منو نشکن. همین
|
Author: ففری
•Monday, July 05, 2010
پاهام چرا سردن؟
!زانوی چپم درد می کنه؛ چرا هر کاری می کنم گرم نمی شم؟
صورتم چرا داغه؟
چشمام دیگه چرا می سوزن؟
....زمزمه ی این روزهاست: درد دامنه دارد
|
Author: ففری
•Saturday, June 26, 2010
آخ که چه کیفی کردم از شنیدن صداهای به این خوشحالی
:زمزمه ی امشب ست
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گویی دورم
|
Author: شیرین
•Wednesday, June 23, 2010
بخدا من ربات نیستم. من هم آدمم اون هم نه از نوع کابوی و سامورایی
حالا من یه دفعه خواستم تو کل عمرم دو هفته برم مسافرت و خوش باشم، مگه میذاره این چوچو . اینقدر کار بهم داده که نمیدونم کدوم رو انجام بدم. در حال حاضر من دارم چهار تا پروژه مختلف انجام میدم که هیچ ربطی بهم ندارند. تازه دریغ از اینکه یکی از این پروژه ها سر سوزنی ربطی به پروپوزالم که باید تا آخر جولای ارائه بدم داشته باشه. حالا "فکر کرده خیال کرده" من تعطیلاتم رو به خودم کوفت کنم؛ عمراً
تازه، پررو اومده میگه یه ربات خریدم میخوام توی این دو هفته که نیستی بجای تو کار کنه. درسته که رباته میتونه 24 ساعته کار کنه ولی حالا ببینم و تعریف کنیم اگه این رباته بتونه با همون سرعتی که من گراف رسم میکنم رسم کنه و نتایج رو آنالیز کنه
اگه بتونه اونوقت
اونوقت
خب چه بهتر، من هم میگیرم تو خونه میخوابم راحت و چوچو رو با اون ربات عقب افتاده ذهنی به خدا میسپارم
در دو هفته اخیر چوچو سرعت من در رسم گراف رو به سرعت کابوی ها در هفت تیر کشیدن و سامورایی ها در شمشیرزدن تشبیه کرده، نمیدونم چرا فکر میکنه خیلی با مزه ست .خودشم که همیشه از این جکهای خودش خنده روده بر میشه. در چنین مواقعی آدم واقعا نمیدونه باید بخنده یا گریه کنه. خب دیگه غیبت بسه. من برم بخوابم که با وجود این رباته دیگه کاری توی این دنیا به عهده من نیست و میتونم با خیال راحت برم به خواب ابدی
|
Author: ففری
•Tuesday, June 15, 2010
،پرم از کاشکی و امّا
،پرم از بغض و لبخند
،پرم از هیاهو و سکوت
،پرم از واژه و بی معنایی
....پرم از نیاز و
زمزمه ی این روزهاست: خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم
|
Author: شیرین
•Saturday, June 12, 2010
خواب می بینم که دارم توی باتلاق فرو میرم. اصلا دست و پا نمیزنم. ولی تسلیم هم نشدم. دلم خوشه به اون طنابی که آویزونه. هر چند دستم بهش نمیرسه ولی میخوام یه بار با تمام قدرتم بپرم بالا و بگیرمش. فقط میترسم. میترسم طناب پوسیده باشه و
...
راستی۱:در اینجا فرض میشه که اگه طناب پوسیده نباشه میتونه وزن من رو تحمل کنه. فرض محال هم که محال نیست
راستی۲: همه میتونن کامنت بذارن بجز ففری جونم
|
Author: شیرین
•Thursday, June 10, 2010
دلم خیلی برای خودم میسوزه. آخه خیلی اسکولم به خدا
وقتی استادم نیست بیشتر بچه ها کار نمیکنند. دیر میان. زود میرن. این مدتی هم که مثلا هستن، باشگاه تشریف دارن
اونوقت من زود میام. دیر میرم. آزمایش انجام میدم. ریپورت مینویسم. خب اسکولم دیگه
تنها کار خلافی که انجام دادم نوشتن این پست در ساعت کاریه. خدا منو ببخشه
راستی؛ لطفا رو این پست کامنت نذارید
|
Author: ففری
•Wednesday, June 02, 2010
یک دفعه دلم خواست رو موزاییک های بین اتاق جلویی و اتاق عقبی دراز بکشم و بازوها و نصف صورتم تا جایی که میشه از خنکی اونها لذت ببرن
.... نه فقط همین-
|
Author: ففری
•Thursday, May 27, 2010
ما هم یه زمانی برو و بیایی داشتیم، سرمون شلوغ بود، وقت سر خاروندن نداشتیم، از خستگی خوابمون می برد (!)؛ خلاصه اینکه از این دست ماجراها داشتیم
.
.
.
.
حالا خب
....نداریم دیگه
|
Author: شیرین
•Monday, May 24, 2010
خب وبلاگمون داره چند وقته که خاک میخوره. این ففری نمیدونم چرا اصلا فعال نیست بدتر از من.
من خیلی چیزا مینویسما چون همیشه دوست داشتم نویسنده یا شاعر باشم ولی استعدادشو ندارم. چیزایی که تایپ میکنم که یا منتشر نمیکنم یا بعد از یه مدت پاکشون میکنم . بعضی چیزا رو هم که توی دفترچه آزمایشگاه مینویسم که مثلا بعدا بیام اینجا بذارم ولی وقت نمیشه. سرنوشت اونها ریخته شدن توی سطل آشغال در حالت ریزریز شده که هیچکس نتونه بخوندشون. یه خاطره تعریف کنم تا درس عبرتی باشه!
چند سال پیش، یکی از دفترهامو که خیلی چیزا توش نوشته بودم یعنی نوشته های 5 یا 6 سال رو ریز ریز کردم به طوری که کسی نتونه بخونه؛ البته این کار خودش چند روز طول کشید. بعد ریختم توی دو تا کیسه پلاستیکی مشکی و گذاشتم توی کیفم. احساسم دقیقا مثل آدمی بود که یه دیگه رو کشته و جسدشو ریزریز کرده میخواد ببره یه جایی سر به نیست کنه. هی با خودم فکر میکردم توی سطل آشغال چه خیابونی بریزم که خیلی از اون طرفها رد نمیشم. یه روز که داشتم از یه خیابونی رد میشدم ریختمش توی یه سطل آشغال. آخه من تا اون موقع به خیابون نرفته بودم چون هیچوقت کاری نداشتم. فکر میکردم این اولین و آخرین دفعه ست. ولی ای روزگار . از دو سال بعد تا پنج سال بعدترش؛ به خاطر کارهای مختلف هی مجبور بودم برم اون خیابونه. حالا درس عبرتش برای شما چی بود رو نمیدونم ولی من دیگه نمیخوام هرچی نوشتم بریزم دور. برای همین ازین به بعد هر چی نوشتم میذارم اینجا شاید هم فقط چیزهایی بنویسم که قابل انتشار تو وبلاگ باشه. شاید هم خاطرات نوشتم ؛ نمیدونم.
از ففری هم میخوام که بنویسه. من خیلی دوست دارم چیزهایی که تو مینویسی ففری جونم. تو استعدادشو داری. جولزی هم استعدادشو داره ولی میدونم سرش خیلی شلوغه. جواد هم که چند سال بود میخواست یه وبلاگ بسازه بنام گل واژه که بالاخره ساخت ولی دیگه شش ماهه آپ نکرده؛ آخرش هم ما نفهمیدیم که اون عکسه تو پست آخر چی بود؟!
|
Author: شیرین
•Saturday, May 08, 2010
امشب همون فرصتیه که چند ماهه منتظرشم
همه چی آماده ست
تنهایی و هزاران بغض فرو خورده
|
Author: ففری
•Thursday, April 29, 2010
مرز مثل مرگه، با عبور ازش کسانی رو دیگه کنارت نداری؛
....تفاوتشون اینه که مرگ ظاهراً یکیست امّا مرزها بسیار
|
Author: شیرین
•Sunday, April 25, 2010
در یک صبح دل انگیز بهاری
قدم زدن در مسیری که با برگ ارغوانی شکوفه ها فرش شده خیلی فرح بخشه
حتی اگه اونجا همون قبرستان کرمها باشه
|
Author: ففری
•Monday, April 19, 2010
" ما می توانیم، دست کم در رؤیاهایمان، با یکدیگر به شیوه ای که فعلاً توصیف ناپذیر است ارتباط برقرار کنیم."
|
Author: ففری
•Thursday, April 08, 2010
آخه خدا؛ چقدر من باهات حرف بزنم؟
یک کمی هم تو با من حرف بزن
.
.
.
تشنه ی گوش دادنم
|
Author: شیرین
•Saturday, April 03, 2010
چرا امروز اینقدر هوا گرم بود؟
چرا جلسه من باید تا 8 شب طول بکشه؟
چرا این آزمایش تموم نمیشه؟ یعنی اگه من تا 10:30 برسم خونه احساس خوشبختی میکنم
چرا امروز اینقدر راجع به روح و جن حرف زدیم؟ خب من میترسم.الان تک و تنها تو آفیس، هر صدایی بیاد باید برم سرک بکشم ببینم کیه، چیه. فکر کنم بهتر باشه برم روی این میزه تو راهرو بشینم تمام رفت و آمدها رو چک کنم. بیا همین الان دوباره صدای در اومد
چرا چشمام داره از حدقه در میاد؟ پس من کی میتونم بخوابم یه خواب حسابی. فردا که کار دارم. پس فردا هم که میخوایم بریم سیزده بدر . حداقل خدا کنه سبزه های اینجا مثل سبزه های ایران بی خاصیت نباشه
حالا من فعال شدم و هی پست میذارم دلیل بیکاری نیستا. یه نیم ساعتی که طول میکشه سیستم خنک شه دیگه نمیدونم چیکار کنم. اگه هوا روشن باشه میرم بیرون یه قدمی میزنم، یه هوایی میخورم، یه قهوه مینوشم (مگه چیه خب قهوه نوشیدنیه دیگه). خلاصه به هر نحو ممکن از دست چوچو فرار میکنم
خب من برم سراغ آزمایش
چقدر تو این پست غر زدم. حالا عنوانش میزارم غرغر که با محتوا متناسب باشه و هر کس حوصله شنیدن غر نداره نخونه
|
Author: شیرین
•Thursday, April 01, 2010
منم اگه جای تو بودم
قاب عکس رو از دیوار برمیداشتم و می نشستم روش
واقعا یعنی چی؟ پا شده رفته اونور دنیا بعدشم هی ادعا میکنه دوست دارم، دلم تنگ شده برات
آره، کار درستو تو میکنی که حتی باهام حرف نمیزنی
وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره"
"بغض نبودن تو اشکامو در میاره
ولی خوب شد عکسی از من به دیوار نیست
|
Author: شیرین
•Sunday, March 28, 2010
نوشتن ریپورت وقت میخواد خب
حالا تو انتظار داری من بیام یه ریپورت کامل و جامع تو نیم ساعت برات بنویسم
ریپورت که انشا نیست که آدم چهار تا جمله سر هم کنه، تازه اگه اون آدم من باشم که تو اولین امتحان انشا با موضوع "پاییز را توصیف کنید" صفر گرفتم
چرا نمیفهمی
ندارم . استعداد ندارم چی کار کنم خب ؟
|
Author: ففری
•Saturday, March 27, 2010
...دیشب خواب می دیدم که می روم؛ به یک جای خیلی دور؛ جایی که هیچ کس منتظرم نیست
.می روم تا پیش از آنکه برسم، بمیرم
|
Author: ففری
•Tuesday, March 23, 2010
...دلگیر دلگیرم، از غصه می میرم
.زمزمه ی امروز بود؛ که می شنیدم
|
Author: شیرین
•Thursday, March 18, 2010
امروز که داشتم توی دانشگاه راه میرفتم یاد تو افتادم
نه به این دلیل که دوستت داشته باشم یا دلم برات تنگ شده باشه
فقط و فقط به این دلیل که اینجا هم ساختمونهایی با آجرای قرمز داره
آره با توام لعنتی کثیف
نمیدونم چرا زحمت نوشتن این پست رو به خودم دادم
|
Author: ففری
•Thursday, March 18, 2010
....حسی دارم، نمی دانم غریب است یا قریب
|
Author: شیرین
•Tuesday, March 16, 2010
در یک صبح دل انگیز بهاری
.قدم زدن در قبرستان کرمها اصلا کار جالبی به نظر نمیاد
|
Author: شیرین
•Tuesday, March 09, 2010
داشتم با خودم مقایسه می کردم
رفتن به یه جای خیلی دور
دور شدن از تمام کسایی که دوستشون داری و دوست دارن
یه سفر طولانی و خسته کننده
نمیدونی اول راهه یا آخرش
آخرش خوبه یا نه
حالا که اینو میخونی رسیدی به آخرش
آخرش خیلی خوبه؛ نه؟
چون تنها فرقش اینه که
کسایی اونجا منتظرتن؛ کسایی که دوستشون داری و دوست دارن و این خیلی عالیه
خوش به حالت
قورباغه ناهارت
|
Author: شیرین
•Wednesday, March 03, 2010
.خب، منم یه پست بذارم شاید که فردا به علت کم خوابی شدید این چند روز مردم یا کور شدم
یه بوفه چینی اینجاست که من تا حالا دو بار رفتم. البته به خودم زحمت ندادم که با اون دو تا چوب غذا بخورم یا پای قورباغه رو بچشم، ولی زبان چینی یاد گرفتم. همراه صورتحساب یه شیرینی کوچولو میارن که توش یه کاغذه مثل فال با یک جمله این طرفش و یک کلمه اون طرف. حالا نمیدونم این جملهه یه ضرب المثل چینیه که به انگیسی نوشته شده یا نه . و حالا فالهای من
1. A smooth sea never made a skillful mariner!
2. Faithless is he who quits when the road darkens.
عنوان این پست هم یکی از کلمات اون طرف کاغذ هست
等: To Wait
حالا اینهمه نوشتم که بپرسم
در نومیدی بسی امید است"
پایان شب سیه سپید است" آیا؟
از نظرات شما استقبال میکنم . ممنون
|
Author: ففری
•Tuesday, March 02, 2010
خسته ام از تماشای وانمود کردن....
کاش غیر از دلم، دل دیگری نشکسته باشد
|
Author: ففری
•Thursday, February 18, 2010
دوست دارم رازی داشته باشم که هیچ کس آن را نداند، هیچ کس....
نمی دانم؛ شاید هم آنچه که ندارم، هیچ کس است....
نمی دانم کدام را جست و جو کنم، راز را، یا هیچ کس را؟!
ع
|
Author: ففری
•Saturday, February 13, 2010
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
.
.
.
.
زمزمه ی روزی بود که سخت گذشت؛ روزی که سخت اعتماد می کردم....
ع
|
Author: ففری
•Thursday, January 28, 2010
مشکل همین جا بود که دعایت را چنین گفتی:" هم آرزوهای من رو برآورده کن هم آرزوهای همه رو."
آرزوهایمان در مقابل هم بودند؛ کاش می دانستی.
پی:
_ آ مثل آواز، قصه شد آغاز....
ع
|
Author: ففری
•Thursday, January 21, 2010
"چ
"چشمهایی که درخشش سابق را ندارند و خنده هایی که از گریه بدترند"
این ها ازآن من اند.
_ حال خوشی ندارم، شاهد جان کندنی بودم....
ع
|
Author: ففری
•Friday, January 01, 2010
وقتی که به زبان می آورم که:" امروز هم گذشت و کسی ما رو نکشت"؛
وقتی که تجربه ام در سنگین قدم برداشتن زیاد می شود؛
وقتی که روزی حس کنم می خواهم بزنمت!؛
وقتی که گریه را زیبا بپندارم، آن هم گریه ای که از اندوه و درد است؛
وقتی که از بی خبری هایم راضی باشم؛
وقتی که توانایی سخن گفتن را به واسطه ی تنهایی هایم از دست می دهم؛
وقتی که برایم، تمام لحظه های خوب با فعل ماضی همراه می شوند؛
وقتی که فرصت فکر کردن دارم و فکر نمی کنم؛
وقتی که فکر کردن هایم را می گذارم برای زمانی که فرصتی ندارم؛
وقتی که زمزمه ی روزهایم سکوت باشد؛
وقتی که ابراز لطف و احساس دیگران از جانب من به راحتی با بی پاسخی روبرو می شود؛
وقتی که وقت هایم تمام می شوند؛
.
.
.
نمی دانم، تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم؟
|