Author: ففری
•Sunday, December 02, 2012
کاش هیچ موقع از یادم نره اون لبخند پهنی رو که صبح اون روز بعد از بیدار شدن از خواب و باز شدن چشمهات به ما زدی....
کاش هیچ موقع از یادم نره که توی خواب تونستم گرمای آغوش تو رو خواب ببینم....
کاش هیچ موقع از یادم نره ریتمی رو که موقع راه رفتن با انگشتهامون روی کف دستهای همدیگه میگرفتیم....
کاش هیچ موقع از یادم نره که من پشت در، صدای کلیدهام رو در میاوردم تا تو در رو باز کنی....
کاش هیچ موقع از یادم نره که یه زمانی برای بیشتر بودنت، سرعت قدمهام رو کم کردم....
کاش هیچ موقع از یادم نره چقدر دوست داشتم دستم رو دور گردنت بندازم و راه بریم و تو حرف بزنی و من وانمود کنم که هیچ گوش نمیکنم....
کاش هیچ موقع از یادم نره که همیشه اینطور نشان دادی که من، تو را بس....
کاش هیچ موقع از یادم نره اون وقتی رو که داشتی خدا حافظی میکردی و من خواب بودم و فقط یک لحظه از بین پلکهای نیمه بازم دیدم که، یکی که یادم نیست کی بود در آغوش گرفتت و من باز خوابیدم؛ و رفتی....
Author: ففری
•Thursday, October 25, 2012
بین همه ی این تارهای مشکی که زیر آفتاب به رنگ دیگرند، تاری نقره ای هست که زیر هر نور کمی هم میدرخشد؛ که من دوستش دارم و حسابش از تارهای سفید جداست....


- این روزها شجاعم، به اندازه ی یک خرس
Author: ففری
•Thursday, October 04, 2012
ظهرهای پاییز رو دوست دارم، که پرده های خونه رو کنار( کنارتر) بزنم و با فراغ بال تو خرده های آفتابی که از پنجره میتابه توی اتاق دراز بکشم یه جوری که آفتاب به مژه هام بخوره، چشمام رو ببندم و فکر کنم؛ جای همه فکر کنم....
Author: شیرین
•Monday, August 20, 2012

می دونین خوبی  ایمیل و پیغامهای الکترونیکی چیه؟

وقتی داری مینویسی اشک هات کاغذ رو خیس نمی کنه




Author: ففری
•Wednesday, May 09, 2012
یک ساعت دیرتر از زمانی که میخوام، بیدار میشم اما هنوز به اندازه ی کافی فرصت برای صبحانه خوردن و آماده شدن و کمی هم فکر کردن دارم.
.
.
.
تقریباً تنها مانتوی رسمی ای که دارم رو میپوشم، شلوار پارچه ای مشکی رو بر میدارم، شالی که بی مناسبت کادو گرفتم و به خاطرش شادی کردم رو سرم میکنم، سعی میکنم رسمی ترین کفشی که البته باهاش راحت باشم رو انتخاب کنم و نهایتا کوله پشتی قرمزم که خیلی پره رو برمیدارم و راه میفتم.

سرپایینی رو تند میرم، به سربالایی که میرسم با خدا همگام میشم، یواش یواش میریم، هنوز وقت داریم؛ یک کمی با هم حرف میزنیم، من غر میزنم که گرممه، تا میرسیم. میریم داخل، فقط من صحبت میکنم و اتاقی که باید بریم رو سؤال میکنم و میریم.
از اینجا به بعد کلمه هست و سکوت؛ کلمه، سکوت، کلمه، سکوت....
آشناهایی که انتظار دیدن من رو اونجا ندارن و سؤالهای کنجکاوانه حتی تا لحظه ی خروج.
باز سکوت، انتظار، مطالعه
و بالاخره در نهایی رو بازمیکنم و روی صندلی میشینم و مخاطب چهار نفر قرار میگیرم، فنجون چای روبروم روی میز سرد میشه و من دارم به سؤالها جواب میدم....
چاییم دست نخورده میمونه و گزم توی جیب کیفم، خداحافظی میکنم و میاییم بیرون.

بیخودی و بدون برنامه میرم مرکز خرید و قدری وقت تلف میکنم و این یعنی فشار زیادی رو در آرامش تحمل کردم.


زمزمه ی این روزها:
زمزمه ها قاطی شده و صدای مفهومی شنیده نمیشه....
Author: ففری
•Saturday, March 10, 2012
توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم، پسر بچه ای که تمام صورتش به جز چشمهاش با کلاه پوشیده شده بود، داشت هم جهت ما با مامانش از کنار خیابون میرفت، ما که بهشون نزدیک شدیم بی مقدمه برگشت سمت ما و دست تکون داد؛ من هم انگار که منتظر همین باشم بیدرنگ براش دست تکون دادم؛

پسری از پشت شیشه ی عقب ماشین به من شلیک کرد و من مُردم؛

بچه ای نگاهش رو از من دزدید؛

بچه ای دستهاش رو به سمت من دراز کرد؛

بچه ای گریه اش برای لحظه ای قطع شد؛




دختری با موهای فرفری تمام مدتی که پشت چراغ قرمز بودیم، به من نگاه کرد و لبخند زد؛ فقط لبخند
....این یکی میدانست چه در دل من است

Author: ففری
•Saturday, January 14, 2012
اونقدر دوست دارم فرودگاه رفتن رو، برای دیدن اونهایی که دوستشون دارم


امّا نمیدونم در مورد اونهایی که همین جا هستن و دوستشون دارم چیکا کنم؟!!!ئ




پی بهانه بگردم....أ
Author: ففری
•Monday, January 09, 2012
خدایا؛
من اگر تو ام، تو اگر منی
.
.
.
پس چقدر تا شدی
Author: ففری
•Wednesday, January 04, 2012
:زمزمه ی این روزها

تو زمزمه ی چنگ و عود منی نغمه ی خفته در تار و پود منی