•Wednesday, May 09, 2012
یک ساعت دیرتر از زمانی که میخوام، بیدار میشم
اما هنوز به اندازه ی کافی فرصت برای صبحانه خوردن و آماده شدن و کمی هم فکر کردن
دارم.
.
.
.
تقریباً تنها مانتوی رسمی ای که دارم رو میپوشم، شلوار پارچه
ای مشکی رو بر میدارم، شالی که بی مناسبت کادو گرفتم و به خاطرش شادی کردم رو سرم میکنم، سعی میکنم رسمی ترین کفشی که البته باهاش راحت باشم رو
انتخاب کنم و نهایتا کوله پشتی قرمزم که خیلی پره رو برمیدارم و راه میفتم.
سرپایینی رو تند میرم، به سربالایی که میرسم با
خدا همگام میشم، یواش یواش میریم، هنوز وقت داریم؛ یک کمی با هم حرف میزنیم، من غر
میزنم که گرممه، تا میرسیم. میریم داخل، فقط من صحبت میکنم و اتاقی که باید بریم
رو سؤال میکنم و میریم.
از اینجا به بعد کلمه هست و سکوت؛ کلمه، سکوت،
کلمه، سکوت....
آشناهایی که انتظار دیدن من رو اونجا ندارن و
سؤالهای کنجکاوانه حتی تا لحظه ی خروج.
باز سکوت، انتظار، مطالعه
و بالاخره در نهایی رو بازمیکنم و روی صندلی میشینم
و مخاطب چهار نفر قرار میگیرم، فنجون چای روبروم روی میز سرد میشه و من دارم به
سؤالها جواب میدم....
چاییم دست نخورده میمونه و گزم توی جیب کیفم،
خداحافظی میکنم و میاییم بیرون.
بیخودی و بدون برنامه میرم مرکز خرید و قدری وقت
تلف میکنم و این یعنی فشار زیادی رو در آرامش تحمل کردم.
زمزمه ی این روزها:
زمزمه ها قاطی شده و صدای مفهومی شنیده
نمیشه....

0 comments: