Author: ففری
•Monday, August 31, 2015
دو قاصدک همراه هم سر راهم ایستادند؛ پرسیدم: قاصدک چه خبر آوردی؟ گفتند: حال همراه دوران کودکیت را که قاصدکهای پشت نردبان را با هم بیرون       می آوردید، همان که آن سوی مرزها و مرزها و مرزهاست و در دل تو....

حال و هوایم تازه شد؛ دوباره زنده شدم
Author: ففری
•Sunday, May 10, 2015
امروز که اِنقدر همه مهربان بودند،
از کارمند رستوران و فروشنده مغازه تا بچه ای که در پارک به گربه ای نگاه میکرد و وقتی من رسیدم رویش را برگرداند، و چه شیرین خندید؛ و دوستی چند ساله که بی بهانه زنگ زد تا حالم را بداند؛

آخرین تکه های شیرین زندگیت را که بر زمین ریخته بود جارو کردم؛ درست همین امروز که با دیدن تابلویی در شهر کمی آرام شدم در مورد این همه سؤالی که در سرم هست، روی تابلو نوشته بود: بن بست حیات....و در انتهای شب صدای جیرجیرکی کنار بزرگراه و سگی کنار رودخانه ای بی آب حتی شهر را هم مهربان کرده بود....