•Sunday, May 10, 2015
امروز که اِنقدر همه مهربان بودند،
از کارمند رستوران و فروشنده مغازه تا بچه ای که در پارک به گربه ای نگاه میکرد و وقتی من رسیدم رویش را برگرداند، و چه شیرین خندید؛ و دوستی چند ساله که بی بهانه زنگ زد تا حالم را بداند؛
آخرین تکه های شیرین زندگیت را که بر زمین ریخته بود جارو کردم؛ درست همین امروز که با دیدن تابلویی در شهر کمی آرام شدم در مورد این همه سؤالی که در سرم هست، روی تابلو نوشته بود: بن بست حیات....و در انتهای شب صدای جیرجیرکی کنار بزرگراه و سگی کنار رودخانه ای بی آب حتی شهر را هم مهربان کرده بود....

1 comments:
ففری عشقم
حیات تو حیات منه
نرسی به بن بست
:*