Author: ففری
•Wednesday, October 27, 2010
.اون پیرمرد، همونی که مطمئن ایستاده بود؛ انتهای خوبی های دیروز بود

.دیروز خوب گذشت، آنقدر خوب که یکبار دیگر از غر زدنهایم شرمنده شدم

خوب به اندازه ی یادی که همه جا، پا به پایم آمد؛
،خوب به اندازه ی هوایی که انتظارش را می کشیدم
....و خوب به اندازه ی حسی که برای اوّلین بار تجربه اش کردم


هرچند سم اسب ها در آب و پریدنشان از میان شعله های آتش هیچ تازگی نداشت

Author: ففری
•Monday, October 18, 2010
:من باید بتوانم فریاد کنم

....خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا رو میدانم


.این بار تنها به زمزمه اش راضی نخواهم شد



: زمزمه میکنم
دل وقتی مهربونه، شادی میاد میمونه
Author: ففری
•Wednesday, October 13, 2010
خب حالا برگشتم، که چی؟
نمیگید اونچه که از دل هم برنیومده، شاید به دل یه بنده خدایی بشینه؟

.فقط همین رو میگم که خیلی عصبانی ام، هیچ هم لذّت نمی برم


حوصله هم ندارم؛
انگیزه هم ندارم؛
زمزمه هم ندارم؛


هیچ کس هم با من حرف نزنه (اصلاً هم نمیخوام به روی خودم بیارم که همین جوری هم کسی نیست که بخواد چیزی بگه و احتیاجی نبوده )که این خط رو بنویسم
Author: ففری
•Tuesday, October 05, 2010
جاهایی خالی ست که تنها صاحبانشان می توانند پرشان کنند و به دل می نشیند اینکه، دیگران تلاش بیهوده نمی کنند تا جای خالی دیگری را پر کنند؛
....امّا عجیب اینست که تلاشی هم نمی کنند که، لااقل اکنون که هستند، جای خودشان را خالی نکنند


:زمزمه ی این روزهای من است
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید