Author: ففری
•Thursday, April 29, 2010

مرز مثل مرگه، با عبور ازش کسانی رو دیگه کنارت نداری؛

....تفاوتشون اینه که مرگ ظاهراً یکیست امّا مرزها بسیار

Author: شیرین
•Sunday, April 25, 2010
در یک صبح دل انگیز بهاری
قدم زدن در مسیری که با برگ ارغوانی شکوفه ها فرش شده خیلی فرح بخشه
حتی اگه اونجا همون قبرستان کرمها باشه
Author: ففری
•Monday, April 19, 2010
" ما می توانیم، دست کم در رؤیاهایمان، با یکدیگر به شیوه ای که فعلاً توصیف ناپذیر است ارتباط برقرار کنیم."
Author: ففری
•Monday, April 12, 2010
6÷3=6
Author: ففری
•Thursday, April 08, 2010
آخه خدا؛ چقدر من باهات حرف بزنم؟
یک کمی هم تو با من حرف بزن
.
.
.
تشنه ی گوش دادنم
Author: شیرین
•Saturday, April 03, 2010
چرا امروز اینقدر هوا گرم بود؟

چرا جلسه من باید تا 8 شب طول بکشه؟

چرا این آزمایش تموم نمیشه؟ یعنی اگه من تا 10:30 برسم خونه احساس خوشبختی میکنم

چرا امروز اینقدر راجع به روح و جن حرف زدیم؟ خب من میترسم.الان تک و تنها تو آفیس، هر صدایی بیاد باید برم سرک بکشم ببینم کیه، چیه. فکر کنم بهتر باشه برم روی این میزه تو راهرو بشینم تمام رفت و آمدها رو چک کنم. بیا همین الان دوباره صدای در اومد

چرا چشمام داره از حدقه در میاد؟ پس من کی میتونم بخوابم یه خواب حسابی. فردا که کار دارم. پس فردا هم که میخوایم بریم سیزده بدر . حداقل خدا کنه سبزه های اینجا مثل سبزه های ایران بی خاصیت نباشه

حالا من فعال شدم و هی پست میذارم دلیل بیکاری نیستا. یه نیم ساعتی که طول میکشه سیستم خنک شه دیگه نمیدونم چیکار کنم. اگه هوا روشن باشه میرم بیرون یه قدمی میزنم، یه هوایی میخورم، یه قهوه مینوشم (مگه چیه خب قهوه نوشیدنیه دیگه). خلاصه به هر نحو ممکن از دست چوچو فرار میکنم
خب من برم سراغ آزمایش

چقدر تو این پست غر زدم. حالا عنوانش میزارم غرغر که با محتوا متناسب باشه و هر کس حوصله شنیدن غر نداره نخونه




Author: شیرین
•Thursday, April 01, 2010
منم اگه جای تو بودم
قاب عکس رو از دیوار برمیداشتم و می نشستم روش
واقعا یعنی چی؟ پا شده رفته اونور دنیا بعدشم هی ادعا میکنه دوست دارم، دلم تنگ شده برات

آره، کار درستو تو میکنی که حتی باهام حرف نمیزنی

وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره"
"بغض نبودن تو اشکامو در میاره

ولی خوب شد عکسی از من به دیوار نیست