Author: ففری
•Thursday, January 28, 2010
مشکل همین جا بود که دعایت را چنین گفتی:" هم آرزوهای من رو برآورده کن هم آرزوهای همه رو."

آرزوهایمان در مقابل هم بودند؛ کاش می دانستی.




پی:
_ آ مثل آواز، قصه شد آغاز....

ع
Author: ففری
•Thursday, January 21, 2010
"چ
"چشمهایی که درخشش سابق را ندارند و خنده هایی که از گریه بدترند"
این ها ازآن من اند.


_ حال خوشی ندارم، شاهد جان کندنی بودم....
ع

Author: ففری
•Friday, January 01, 2010
وقتی که به زبان می آورم که:" امروز هم گذشت و کسی ما رو نکشت"؛
وقتی که تجربه ام در سنگین قدم برداشتن زیاد می شود؛
وقتی که روزی حس کنم می خواهم بزنمت!؛
وقتی که گریه را زیبا بپندارم، آن هم گریه ای که از اندوه و درد است؛
وقتی که از بی خبری هایم راضی باشم؛
وقتی که توانایی سخن گفتن را به واسطه ی تنهایی هایم از دست می دهم؛
وقتی که برایم، تمام لحظه های خوب با فعل ماضی همراه می شوند؛
وقتی که فرصت فکر کردن دارم و فکر نمی کنم؛
وقتی که فکر کردن هایم را می گذارم برای زمانی که فرصتی ندارم؛
وقتی که زمزمه ی روزهایم سکوت باشد؛
وقتی که ابراز لطف و احساس دیگران از جانب من به راحتی با بی پاسخی روبرو می شود؛
وقتی که وقت هایم تمام می شوند؛
.
.
.
نمی دانم، تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم؟