Author: شیرین
•Saturday, August 20, 2011

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق*** که درین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود *** آدم آورد درین دیر خراب آبادم




این فالی بود که 2 سال و اندی پیش توی یکی از اتوبوسهای میدون هفت تیر خریده بودم. چند روز پیش توی اثاث کشی دیدمش

Author: ففری
•Tuesday, August 09, 2011
از روزی که رفتی و من شب رو بیدار موندم، دیگه تمام شب های ماه رمضون اون سال رو بیدار بودم؛
سال بعدش هم که فاصله ی افطار و اذون صبح اونقدر کم بود که دیگه بیدار شدن معنی نداشت؛
امّا امسال بیدار نمیشدم؛ تا دو شب پیش که اتفاقی تا دم دمای اذون بیدار بودم، رفتم رادیو رو روشن کردم، از راهی که معمولاً صبح ها از اونجا وارد آشپزخونه نمیشم، وارد شدم


گریه ام گرفت؛

از اونطرف رفتم بیرون و دوباره از همون راه همیشگی وارد شدم؛
با اینکه خیلی وقت بود که به دیدن صندلی های خالی آشپزخونه عادت کرده بودم اینبار خالی بودنشون خیلی زیاد به نظرم اومد؛ خیلی زیاد
نشستم کف آشپزخونه و فهمیدم که دلم خیلی وقته که خیلی تنگه، دنبال بهونه بودم که اشک بریزم و الآن تقریباً یک ساله که هیچ کس و هیچ چیز بهونه ای دستم نداده

این بغضِ گلوله شده

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ مِنْ جَلالِکَ بِاَجَلِّهِ وَکُلُّ جَلالِکَ جَلیلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ بِجَلالِکَ کُلِّهِ
Author: ففری
•Sunday, August 07, 2011
نمی دونم؛
نمی دونم چرا هر وقت میخوام به این فکر کنم که کاش جای یک نفر دیگه بودم، همش به آدمهایی فکر می کنم که زندگی های خیلی سخت
و پردردی دارن؛ یعنی حتّی نمی تونم حالا که فقط فکره، به نقطه ی مقابل فکر کنم
....

نمی دونم این دیگه چه مَرَضیه؟