Author: ففری
•Monday, August 31, 2009
!دوسِن داران




چند شب پیش یه سؤال از بابا پرسیدم که به تعبیر بابا سؤال سختی بود! نتیجه ی صحبت این شد که: خب باباها همیشه نمیتونن دلایل رو بگن که!
- شما ها هم با این آخر هفنه هاتون، آخه شنبه و یکشنبه هم شد آخر هفته!
- کلّاً دارم یه بار دیگه زندگی میکنم.
- چند صباحیست در باب اعتیاد به گودر میشنوم؛ تا این حد آخه؟
- به اینا میگن پی نوشت؟
.
.
.
.
- همه ی اینا یعنی اینکه کلّی حرف دارم مثل اینکه


Author: ففری
•Wednesday, August 26, 2009
....وقتی یک چشم مخاطبت مصنوعی باشه، سخته تصمیم بگیری به کدوم چشمش نگاه کنی
Author: ففری
•Monday, August 24, 2009
دلگرمی برای دلی که سرد نیست




!قدری دلسردی بدهید لطفاً....
Author: ففری
•Thursday, August 20, 2009
!حالا با کی قرار پارک گفت و گو بذارم و هیچ وقت نشه که بریم
حالا برای کی تعریف کنم همه ی اون خاطره هایی رو که تند تند، فقط برای تو، تعریف میکردم!
حالا شبها قبل از خواب با کی حرف بزنم و بگم که قصّه ی تولّدمو برام تعریف کنه!
حالا توی سفر با کی آهنگ گوش بدم و با هم زمزمه کنیم یا حتّی فریاد بزنیم، با اعتماد به نفس بالا، اون هم در حالیکه شعر رو بلد نیستیم!
حالا قرار پیاده روی صبح رو با کی بذارم!
حالا کی بهم بگه:" فری بیا با هم ناهار بخوریم"!
.
.
.
.
حالا چی کار کنم...؟

غصّه نمیخورم امّا، غصّه نخوریا....ء


Author: ففری
•Wednesday, August 19, 2009
....آخه این همه حرف رو چه جوری میشه گفت؟! نمیشه دیگه، هیچ جوری نمیشه ، نمیشه، نمیشه





حاشیه:
- خیلی وقت بود عینکم رو به این دلیل از چشمام برنداشته بودم
- یه وقتایی اصل صحبت رو تو حاشیه بیان میکنن که زیاد مهم به نظر نیاد، نمیدونم برای چی!ء
- دلم میخواست بپرم بالا پایین؛ امّا نمیدونم چرا نپریدم
- کلّا ً نمیدونم دیگه ، نمیدونم
- به ساز دنیا نمیرقصم حتّی اگه نتونم ساز مخالف بزنم، حتّی

Author: ففری
•Monday, August 17, 2009
فرض کن شبه، کاملا ً تاریکه و داری لب پرتگاه راه میری، دست یک نفر دیگه رو هم گرفتی و با احتیاط حرکت میکنید.


اگه پات سر بخوره چی کار میکنی؟
احتمالا ً نمیرسی که به این مسئله فکر کنی و بی اختیار اونچه که تو دستته رو محکم میگیری....
.
.
.
.
امّا تو چه جوری تونستی اون لحظه، با اختیار، دست منو رها کنی؟

Author: ففری
•Sunday, August 16, 2009
مَ بهوتَ م
Author: ففری
•Wednesday, August 12, 2009
انقدر از این شیشه ها که چند تا سوراخ هم دارن، برای اینکه بشنویم یا ببینیم (!) یا نمیدونم به چه کار دیگه ای میان، بدم میاد....

همین
Author: ففری
•Tuesday, August 11, 2009
فِفول بر وزن مِمول!


- چرا اسمم خُتَن نیست؟


- عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد


-طرز بیان: سینایی- ازبازی ما برو بیرون



Author: ففری
•Thursday, August 06, 2009
....یه حسنی داری که خیلی چیزها رو باعث میشه، اون حسن اینه که خوبی-
Author: ففری
•Tuesday, August 04, 2009
یک سر طناب دستت بود،
یک سر طناب دستم بود،


پاره شد،




گره اش زدیم،





کوتاه شد؛ نزدیکتر شدیم....ء

Author: ففری
•Sunday, August 02, 2009
یادم میاد کلاس سوم دبستان زنگ آزمایشگاه داشتیم، آزمایشگاه علوم.
چند جلسه از کارمون به کپک مربوط میشد.
بار اوّل همه در گزارش آزمایشمون نوشتیم کپک. معلّم مون هم برای همه خطّ قرمز کشیده بود و نوشته بود: کفک!
از همون بار دوم تقریباً همه و بعدتر کاملاً همه نوشتن کفک، امّا من باز نوشتم کپک!
و هر بار معلّم خطّ قرمز کشید و نوشت کفک.... تا بار آخر که دیگه هیچی ننوشت.
انگار به این نتیجه رسیده بود که در مورد من کاری نمیتونه بکنه!
امّا شاید اگه اون بار هم می نوشت کفک، من هم بعد از اون برای همیشه می نوشتم کفک....ء