•Saturday, March 10, 2012
توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم، پسر بچه ای که تمام صورتش به جز چشمهاش با کلاه پوشیده شده بود، داشت هم جهت ما با مامانش از کنار خیابون میرفت، ما که بهشون نزدیک شدیم بی مقدمه برگشت سمت ما و دست تکون داد؛ من هم انگار که منتظر همین باشم بیدرنگ براش دست تکون دادم؛
پسری از پشت شیشه ی عقب ماشین به من شلیک کرد و من مُردم؛
بچه ای نگاهش رو از من دزدید؛
بچه ای دستهاش رو به سمت من دراز کرد؛
بچه ای گریه اش برای لحظه ای قطع شد؛
دختری با موهای فرفری تمام مدتی که پشت چراغ قرمز بودیم، به من نگاه کرد و لبخند زد؛ فقط لبخند
....این یکی میدانست چه در دل من است
