Author: ففری
•Saturday, March 10, 2012
توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم، پسر بچه ای که تمام صورتش به جز چشمهاش با کلاه پوشیده شده بود، داشت هم جهت ما با مامانش از کنار خیابون میرفت، ما که بهشون نزدیک شدیم بی مقدمه برگشت سمت ما و دست تکون داد؛ من هم انگار که منتظر همین باشم بیدرنگ براش دست تکون دادم؛

پسری از پشت شیشه ی عقب ماشین به من شلیک کرد و من مُردم؛

بچه ای نگاهش رو از من دزدید؛

بچه ای دستهاش رو به سمت من دراز کرد؛

بچه ای گریه اش برای لحظه ای قطع شد؛




دختری با موهای فرفری تمام مدتی که پشت چراغ قرمز بودیم، به من نگاه کرد و لبخند زد؛ فقط لبخند
....این یکی میدانست چه در دل من است

|
This entry was posted on Saturday, March 10, 2012 and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

1 comments:

On April 21, 2012 at 7:44 AM , Ali said...

سلام . خیلی دلم براتون تنگ شده بود . وبلاگتون برای من فیلتره و نمی تونم بیام بهتون سر بزنم. امروز که دیدم وبلاگ باز شد و میتونم نوشته هاتونو بخونم خیلی خوشحالم.چه کار خوبی کرد اون پسر بچه که براتون دست تکون داد و چه کار بهتری شما کردید که سریع محبتشو پاسخ دادین. موفق باشید